یاد ایامی که..

درخواست حذف این مطلب


درد  دارد

مثل طلوع خورشید

آهسته آهسته  بیاید..

گرمی تشعشع خورشید وجودش

را در درخشش تک تک سلوهایت به وضوح ببینی و جان بگیری

به ناگاه بگویند هنگامه ی غروب فرا رسیده

و تو میان این سوز و تاریکی بمیری آرام آرام


سخت ست

آنجا  که نفسش آرام آرام  با روحت تنیده  شود

مثل خون در رگ هایت بدود

تا جایی که نفس کشیدن بی او

را هرگز نخواهی.

و سخت تر  اینکه این نفس را از تو ببُرند

و تو هر دم شاهد جان کندن خویش باشی.


جانکاهست که..

تمام فکرت انباشته از اویی باشد که نیست

تمام لحظه هایت آکنده از عطر دوستت دارم هایش

خاطراتش راهروهای مغز را تسخیر کرده  باشد و

پژواک صدایش دالان های گوش را

و قلبت مملو از عشق او

و گناهِ بودن این شادی  را

به مغزت تزریق کنند

که مجبور به فراموش باشی

مجبور  به زدن مُهری از جنس سکوت بر لب ها


 عجیب ست!!

با زخم زبان هایش

روح آزرده و تب دارت را  ب اشد

و تو لذت ببری از سوختن، میان این تب و زخم زبان ها 


ح ی واژگون دارم

ح ی خلسه گونه

دردی آرام آرام وجود  را می خورد

از رودهای چشم اشک جاریست

فریاد در گلو خفه می شود

زبان دفن  می شود در سکوت و تنهایی

حال انسانی را دارم که در محاصره آتش ست

و در انبوهی از دود خفه می شود بی او




* ای از جمله ها ملهم از رمان درویش و مرگ

nazi/h/s