دختر بادیه

درخواست حذف این مطلب

بادیه ات را بیاور، مرد بارانی
اشک ها سروده به عشقتدختر بادیه.
nazi.s.s

نارنج های سپید

درخواست حذف این مطلب
ب آمدیو دوباره میان حضور بهاری اتمعطر شدند، نارنج های سپیدمتو آغوش باز کردیو من چون شکوفه های در حال فرود یدم و فرود آمدم در آغوش توتو خندیدی و محکم مرا در آغوش فشردیدست در گردن رویاهایم انداختیبوسیدی، لب احساسم را و گونه های شعرم گل انداختچون سیب های سرخ خانه ی بی بی ناز..بیدار شدم از این رویای زیبا درد داشتوقتی تنهاییِ خویش را محکم، میان تاریکیِ بستر، در آغوش کشیده بودم.
nazi.s.s

کابوس های شبانه

درخواست حذف این مطلب

ب دوباره میان کابوس هایم گریه پوچ بودمپر از هیچ،سرشار از تهی ها
ناله هایمبا طن بافته از موهایمبه عرش می رسید.خودم دیدمخدا هم گریه می کرد برای حال زارم
امن یجیبی می خواند"سو ک"
دوباره کابوس هایم درد داشتابلیس جای گلبول های سفیدمدانه های آتش می کاشتمی سوختم میان تبی جانکاهفرشته ها پاشویه می د نفس هایم راسوختنم تمامی نداشت
خودم را پرت میان آغوش خدا
من و خدامیان کابوس ه صدا گریه کردیم مثل هر شب.
نازی صالحی/صبور

سلطه جنون

درخواست حذف این مطلب
تو نیستی
تو نیستی
تو نیستی و
دوباره گم شدم
میان حجمی از بلوغ شعر
میان ی پر از شراره های غم
فشرده حس شُوم درد
دوباره های سفت فکر
بمیری ای تبلور ظهور عشق
که بعدِ رفتن دوباره ات
دوباره مرده در تمام این دلم
زبانه های سرکش غرور
تمام نای خسته ی نفس کشیدنم
مرا کشانده پای چاه آرزو دوباره جفت کرده ام
تمام کفش های حسرتم
و در خیال خود
دوباره به سراب بی شعور عقل می رسم
بمیری ای همه خیال
دوباره کرده ای شعور شعر
بیا که پنجه می کشد تمام خواهشم
و پشت ابرهای ماس
رسیده ام به مرز سلطه ی جنون
به حس سرد یائسه... کنون
نازی صالحی/ صبور

رو به زوال

درخواست حذف این مطلب
شعر و ت می شدم، هر شب ابم می شدیحال سرکه ام رو به زوال، شـیرازه پ ر می شود بیت لبم شعر تو بود، هر مصرعش دست سکوتیک مــــــثنوی ام، لالِ لال، شیرازه پ ر می شود گـم می کنی شعر مرا، در هــــای و هوی خاطراتداد می زنی و قـــیل و قال، شیرازه پر پر می شود رقـص نــــگاهت دیده ام، روی سِـنِ اندام یارباریک کمر، همچون هلال، شیرازه پر پر می شود نو کرده ای رخت دلت، مـی رانی و مـی خوانی ام:بُنجــــــل ترین موجود سال، شیرازه پ ر می شود از ابــــتدا من همـــــسفر، اما تو با یــار دگــردر راه شـــیراز و شمال، شیرازه پر پرمی شود کاشتی خودت بذری ز عشق، غافل ز احوالم شدیقامت شــ ته این نهال، شـــیرازه پ ر می شود دیدم شدی یک ابرهــه، من هم اب ـلی شدمسنـگی زدم بر فیـــلِ فال، شیرازه پر پر می شود برخاسته ام با ی، بدبخت! لهستان ست دلت چون هیتــلرم در ابتــذال، شـیرازه پ رمی شود
نازی صالحی/صبور

با من تماس بگیر

درخواست حذف این مطلب
بامن تماس بگیرردی از این بی حواس بگیردر فصل سرد بی ی و جنونردی از این آس و پاس بگیربنشین دوباره کنار شاعرانه های دلمبا بوسه ای دوباره، از جهان تقاص بگیربامن تماس بگیر

سرشار از تهی

درخواست حذف این مطلب
و اما آ ین پست!!!!!!!
چه روزها که تحملم کردی خلوت حریری نازم
بهترین مونس روزهای تنهایی من
چه روزها که با من خندیدی
گریه کردی
همراه و همدم غصه هایم بودی
و پریشان های ذهن را در دل خود جای دادی.

مقابل تو که می نشستم
پنجره ای رو به جهانم گشوده می شد، دلگشا!
انتها نداشت تماشای جهان با چشم های تو
هر آمدنی رفتنی دارد
آمده ام تا...
آ ین نوشته ام را در دلت به امانت بگذارم و...
بروم.
سرشارم از تهی


روزه ای گرفته ام
از جنس سکوت
هر چند می دانم
شاید هرگز افطاری نباشد.




سماع عارفانه ناز

درخواست حذف این مطلب
به نام حضرت عشق حرمت عشق و عاشقی را پاس میدارم می جنگم با هر پلیدی و پلشتی که در ستیزست با عشقگوشه خلوت عارفانه ام،،با پای دل سیر میکنم در وادی عرفاندانه ای میشوم در دل تسبیح بی بی زمان و می چرخم همراه هر دانه در تسبیح و سبوح تا رسیدن به باور بودن توبه گونه ای عاشقانه غرق میشوم در عرفان،،خالی میشوم از هرچه غیر توست و ظرف وجودم لبریز ازعشق تو.
لذتی را تجربه می کنم،،بعد از گشودن پنجره سماع رو به گلستان دل ومحو شکوه و جمال کبریایی ات..نسیم نوازشگر عارفانه ای حریم آشفته دریای دلم را نوازش میدهد و زیر آن ابر پریشان و تیره زاده می شود طلوعی شمس گونه
در وادی محبتت می سازم قبله ای رو به توو می گشایم عقده های هفتاد گره دل را در طوافی هفت دوره در حریم امن نگاهتو اینچنین سالک کوی تو میشومحضرت دوست.
فرحناز هرندی/صبور

علیرضا آذر

درخواست حذف این مطلب
گاهی حس و حال اونقدر بد هست که دست و دلت به قلم نمیرهاما با خوندن بعضی شعرها نگاه و احساست به دنیای شعر عوض میشهو شعر زیبای علیرضا آذر یکی از اون شعرهاستجای ستودن و تحسین داره این قلم

زندگی یک چمدان است که می آوریشبار و بندیل سبک می کنی و می بریش خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیزترین ح غمگین شدن است قبل رفتن دو سه خط بده،داد بکش هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش مثل سیگار بگیرانم و خا تر کن هر چه با من همه د از آن بدتر کن مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز من ابم بنشین،زحمت آوار نکش نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم توله گرگی ،که در شه ی شریانِ منی کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر تا مرا می نگرد قافیه را می بازم بازی منتهی العافیه را می بازم سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم ماده آهوی چمن،هوبره ی بلور قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز که در بندِ توام آزادم چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به ی بستن بود پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند کر ان قاعده را از همه بهتر بلدند چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم و زمینی که قسم خورد ش تم بدهد و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم از زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم شاید آ سر ِ پاییز توافق کردیم هر ی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت همه شهر مهیاست مبادا که تو را آتش معرکه بالاست مبادا که تو را این جماعت همه گرگند مبادا که تو را پی یک شام بزرگند مبادا که تو را دانه و دام زیاد است مبادا که تو را مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را بر پنجره انداز مبادا که تو را دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه برف و کولاک زده راه اب است نرو بی تو من با بدن خیابان چه کنم با غم انگیزترین ح تهران چه کنم بی تو ی پاییز مرا می شکند این شب وسوسه انگیز مرا می شکند بی تو بی کار و م وسعت پشتم خالیست گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست بی تو تقویم پر از بی حوصله هاست و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش.
علیرضا آذر

شناسنامه تبریز و سپاس ویژه از پروفسور علی پولاد

درخواست حذف این مطلب
سپاس از پروفسور علی پولاد
به پاس تحفه و تقدیمی ارزشمندشان
کتاب فا " شناسنامه تبریز و پیرامون "
با آرزوی توفیق روزافزون برای بزرگ مرد عصر نوین تبریز پروفسور علی پولاد
با احترام/ فرحناز هرندی(صبور)


ترانه (عالیجناب شعرهای شبانه 2)

درخواست حذف این مطلب
دل را رها کن در هوای مندر امتداد فصل تنهاییدر امتداد بغض دلگیرمدر زیر باران های رویایی
قدری بمان ای مهربان منمن بی تو یک احساس خاموشممن بی تو بغضی سرد اشکم راهر شب درون خانه می پوشم
بعد از تو چشمانم نخو دنددر اضطراب درد و بیماریجا مانده تصویر تو در رویالعنت به این ساعات بیداری
پلکم پرید و اتفاق افتادهی با توام ای مرد بارانیرفتی و بعد از تو رها ماندمدر لحظه های تلخ و طولانی
ای مرده شور هر چه آرایهبا رفتنت حس مرا بر عرم کفن پوشیده بعد از توتابوت شعرم را کجا بردی
بعد از تو قهرم با ِ شعرلب با سکوت و سایه همسایهلطفا برای زاده های ذهنپیدا کنید عاشق ترین دایه
فرحناز هرندی(صبور)

قیام و قیامت

درخواست حذف این مطلب
آ این چه رستاخیزی ست!!
می آیی قیام میکنم
می رویمی میرم
می آییمی میرم
می رویقیامت بر پا میکنم
هنوز نفهمیدم جنس م چشمان تو از چهو جنس قیام و قیامت من از چیست!!
n.h.s

شناسنامه تبریز و سپاس ویژه از پروفسور علی پولاد

درخواست حذف این مطلب
سپاس از پروفسور علی پولاد
بهروز ایمانی
برادر و بزرگوارم جناب حسن فرخی قراملکی
به پاس تحفه و تقدیمی ارزشمندشان
کتاب فا " شناسنامه تبریز و پیرامون "
با آرزوی توفیق روزافزون برای بزرگ مرد عصر نوین تبریز پروفسور علی پولاد
با احترام/ فرحناز هرندی(صبور)


شناسنامه تبریز و سپاس ویژه از پروفسور علی پولاد

درخواست حذف این مطلب
سپاس از پروفسور علی پولاد
بهروز ایمانی
برادر و بزرگوارم جناب حسن فرخی قراملکی
به پاس تحفه و تقدیمی ارزشمندشان
کتاب فا " شناسنامه تبریز و پیرامون "
با آرزوی توفیق روزافزون برای بزرگ مرد عصر نوین تبریز پروفسور علی پولاد
با احترام/ فرحناز هرندی(صبور)


امان از شب مهت

درخواست حذف این مطلب
شدم مطرب! زدم بر تار تنهایی و خواندم برای تودر آن شبهای شی من از دل: ببین آهسته میخوانم شدم درگیر تنهایی بمان بامن نرو مجنون، چرا دلگیر لیلایی دمی گفتی به من جانا: تو تنها نــیستی یارا ! نشستم گرد گیسویت .. تمام شب همین حالا نزن حرفی ز تنهایی بگو از من ...بگو از ما.. بگفتم: ای دلُ و جانم
ببین آهسته می پوسم،، شدم رویای توخالی بمیرم من بدون تو،، در این سودای بی خال ی
و سوز دل اثرها کرد ترا همچو منِ عاشق دمی رسوا و شیدا کرد
و باز خو به رسم عشق برای این دل رسوا: تو محبوب منی ای جان،، نه رویایی نه توخالی نمیر اینک به جان من ،،نه بخت مانَد نه اقبـــالی زدم بر طبل رسوایی در آن شبهای مهت شدم شیداشدی مجنون شدم رسوای هر بامی نرو جانم بیا ماهم شدم کافر به هر شامی.
نازی(صبور)

شیرازه

درخواست حذف این مطلب

ورق ورق عشق بوددیوان دل بندهشیرازه ز هم پاشیداز لجِ تو یک دنده
نازی/صبور

شناسنامه تبریز و سپاس ویژه از پروفسور علی پولاد

درخواست حذف این مطلب
سپاس از پروفسور علی پولاد
بهروز ایمانی
برادر و بزرگوارم جناب حسن فرخی قراملکی به پاس تحفه و تقدیمی ارزشمندشان
کتاب فا " شناسنامه تبریز و پیرامون "
با آرزوی توفیق روزافزون برای بزرگ مرد عصر نوین تبریز پروفسور علی پولاد



پاییز، راوی دلدادگی ها

درخواست حذف این مطلب
می رسد از ره بهار عاشقیبرگ برگش راوی دلدادگی
فصل آشناییخزان.دیوانگی
می رسد فصل ترنم های دردبا تمام بوسه های داغ و سرد
یاد باد!
فصل پاییزتوی کافهپشت میز
توی فنجانجای قهوهاشک های داغ و خیس

فرحناز هرندی/ صبور

کلاف دلتنگی

درخواست حذف این مطلب
اصلا از همین عطرهایی که پنهانی به ترانه هایم می زنی
از همین یواشکی آمدن ها کی شعر خواندنامید دادن های الکی اتخوشم می آید
میدانم که عاشقم هستی و میدانی که عاشقت هستم
حالا بنشین و هر چقدر که دلت می خواهد برای خودتو دلت دروغ ببافتا سرت گرم باشداین فصل پاییز
کلاف دلتنگی های من که تمامی ندارد.
نازی/صبور

سونای آذربایجان، روز عشق و آذربایجان

درخواست حذف این مطلب
سونای آذربایجان؛ روز عشق و آذربایجان
سونای چیست؟سونای یک رسم دیرینه است. رسمی اسطوره ای و افسانه وار که حتی قبل از ظهور تا به امروز پاس داشته است. گرچه به مرور زمان کم رنگ تر شده اما هنوز هم حداقل روستاهایی هستند که این رسم را ب ا می دارند. همانطور که ازاسمش برمیاید باید ربط کاملی به ماه داشته باشد. معمولا اغلب افسانه ها و اسطوره ها در فرهنگ ما آذربایجانی ها و کلا تورک ها به ماه مربوط است. ماه در اسامی، اعیاد، و رسومات ما به طور کامل رخنه کرده و زیبایی افسانه وی به آنها داده است. سونای شبی ازسال است که به اصطلاح به آن اعتدال پاییزی گفته میشود. شبی که روز و شب برابر میشوند و ماه کامل میشود. این شب تقریبا شب آ تابستان است(۳۱ شهریور). البته ممکن است جند روز زودتر یا دیرتر باشد همه اینها بستگی به کامل شدن ماه دارد. اما به هر حال می توان شب آ تابستان را سونای نامید که روزعشق درآذربایجان محسوب می شود. در اصل این شب مشابهات زیادی با جشن برداشت محصول در کشورهای غربی دارد و در روستاها نیز به نوعی برای برداشت محصول استفاده می شود. اما همانگونه که در کشور ما معمولا جشنهای باستانی محکوم به فنا شده اند این روز نیز هرساله بیشتر و بیشتر به سوی نابودی رفته است. در روستاها دراین شب بازیهای خاصی انجام می شود معمولا جوانان روستا با ص خاص که به (آواوا) مشهوراست همه را به میدان روستا و برای شروع بازی دعوت می د. دراین شب خاص ماه و خورشید در زاویه ی 180 درجه قرار گرفته و هنگام غروب دقیقا بر روی هم قرار می گیرند. البته این دیدارخیلی به سرعت اتفاق میافتد و زیاد به طول نمی انجامد. این موضوع تا ابد ادامه دارد. از قدیم این اتفاق به یک نوع عشق تشبیه شده است. عشق ماه به خورشید. عشقی که تمامی ندارد و ابدی محسوب می شود درست مانند عشق هایی که در داستان های فولکلور آذربایجان همانند اصلی- کرم وجود دارد. عشقی که حتی با سوخته شدن نیز تمامی نمی پذیرد. طبق این افسانه عشق این دو عاشق تمامی ندارد و تا ابد تکرار می شود و ادامه میابد. همه این موارد و عناصر در داستان های دیگر ما همانند کوراوغلی نیز صادق هستند. چه می توانیم ؟ همان کارهایی که در انجام می دهیم می توان در سونای نیز انجام گیرد. نباید انتظار داشته باشیم که فعلا بازیهای مخصوص آن روز همان طور که در گذشته بوده، انجام گیرد. هر هدایایی باشد که رنگ بوی عشق نیز داشته باشد. این هدایا می تواند ازشمع، گل، عروسک و صنایع دستی گرفته تا یک کتاب متغییر باشد. اگر بتوانید چیزی پیدا کنید که نشانی ازماه کامل داشته باشد که سنگ تمام می شود. کلا چیزهایی که رنگ و بویی ازماه داشته باشند متناسب تر هستند. هدیه بهانه ای برای مناسب است برای گرامی داشت این روز و معرفی آن به دیگران از طریق ارسال اس ام اس و غیره. برای اطلاعات بیشتر رمان(آواوا) نوشته ناصر منظوری کاملترین و شیرین ترین نوشته در مورد سونآی است. در مقدمه و بخش اول کتاب توضیحات کاملی درمورد اسطوره ها و سونای و کلمات کلیدی داده شده و دربخش اصلی می توانید رمانی جذاب براساس این موضوع بخوانید. با خواندن این رمان بر تمام جنبه های سونای آگاه خواهید شد. کتاب توسط انتشارات شه نو منتشر شده است. نشریه شماره ۴۶ام ماهنامه آفتاب آذربایجان
منبع: پایگاه تحلیلی خبری مشکین سلام

دلتنگی

درخواست حذف این مطلب
اشکهام بی اختیار می ریزه وقتی خواننده اهنگ رو میخونه:رفتی و یک روز دلم بند نشدبعد تو این بغض که لبخند نشد
با خودم میگم ببخش که تو رفتی و من هنوز زنده امبی تو نفس می کشمبی تو...آااه!باز خواننده میخونه و منم و اشک هایی که پهنای صورتم را خیس کرده:جز تو بخدا ندارم یار عزیزیتا کی از این عاشق عزیز بگریزی
بی بی ناز؟!جانم؟!کاش امشب خواب به چشمهایم راه پیدا نمی ی ترسم بی بی نازاز شکنجه ها و کابوس های رفتن اواز این شبی که شاید به سحر نرسماز بغض هایی که چون کوه بر گرده ی گلویم سنگینی می کنداز رفتن و برنگشتن اومی ترسم بی بی نازمی ترسم از فرار واژه ها و پ احساس.
میبینی بی بی ناز!!روزهاست که قلمم میل یدن نداردچشمه ی احساسم خشک شدهاحساس سرودن در من مرده
خسته ام بی بی ناز از نفس کشیدناز بیهوده زیست گم شدن میان این همه تاریکی و دلواپسی.
nazi 97.6.14

فاتحه ای بخوان جهت...

درخواست حذف این مطلب
سخت نیست
برای خودت فاتحه ای بخوانی.
ات زادگاه شعر باشد و
مرقد خاطرات.
آباده ای ویران باشی
خاکی تر از کویر
و چشمانت دریایی از غم هبوط.
سخت نیست بی تشییع و تشریفات
گوشه ی دنج تنهایی دلت بنشینی
و بر روزهای از دست رفته مویه کنی
ضجه بزنی؛ اشک بریزی و آرام آرام؛ روح خسته را رها کنی از مرقد خاکی خاطرات.سخت نیست برای خودت فاتحه ای بخوانی از جنس شعر
و تکرار کنی روحت شاد جسم خاکی ام.
نازی صالحی/صبور

ی قلبش عروسی ست به نام عشق

درخواست حذف این مطلب
عشق که سن و سال نمی شناسد
قیافه و چهره نمی شناسد
آرام آرام در جسم و روحت نفوذ می کند
سلولهایت را به تسخیر در می آورد
ناگهان چشم باز می کنی
میبینی که او شده ای،
تمام او.
آغوش او امن ترین جای جهان ست
بی آنکه بخواهی
جان جهانت شده است
بی او مرده ای متحرکی!

میان رستاخیز بی قراری ها
زنجیر می شوی به طناب عشق
ترا به مسلخ اسارت می کشاند
به خود که می آیی...
میبینی از ات شعر می چکد
و از چشمانت
و تو عاشق ترین شاعر این شهر شده ای
محکوم به حکمی هایل
از جنس حایل.

nazi.h.s

کاش نسیمی بوزد

درخواست حذف این مطلب

اینجا دیوانگی از سرانگشت قلم می چکدو هر لحظه احساس فرو می رود در ..باتلاق دلمردگی...و خفه می شود تمام حس شاعرانگی در فریادهایی از جنس سکوت. زوزه ی بی پناهی ام در ظلمت زجر و ضجه هاگم می شودبغض آلود می خندم به تمام بی حوصلگی امکاش نسیم خنکی بوزدتا یاد نبودن ترا از سرم بپراند.
nazi.salehi.sabur

یاد ایامی که...

درخواست حذف این مطلب

وقتی نیستیهمیشه چیزی کم است
این بار هوای سرودن
#نازی صالحی صبور